خرید بک لینک
دیروز قرار بود یکی از بهترین روزهای عمر ماریا باشه، جشن تکلیفکلی ذوق داشت، امیر علی رو بردیم خونه خواهرم، کیک برای معلمش پخته بود و خوشکل و چیتان پیتان رفتیم مدرسه جشن تکلیفتوی حیاط مدرسه صندلی چیده بودند ، برای بچه ها و مامان هایک نیم ساعتی گذشت همه ی بچه ها اومدن اما دیدم خبری از ماریا نیست ، یک دفعه دیدم با دو چشم که از شدت گریه کاسه ی خون شده بود جلوم ظاهر شد و گفت مامان به من چادر ندادن، از جام پریدم، رفتم توی دفتر دیدم پنج شش تا مادر دیگه هم دارند داد می زننند که این چه وضعی هست، چرا بجه ی ما نباید چادر داشته باشه، به خودم که اومدم دیدم خیلی عصبانی هست، ماریا هم اشک می رخت و زار می زد، مدیر سعی داشت ما رو اروم کنه ، مرتب عذرخواهی می کرد، می گفت جبران می کنه ،...ناظم پرورشی هی اروم می کرد هی ،نماینده کلاس رو مقصر می دونست ، هی عصبانی می شد ....خانم صادقی نماینده کلاس هم که همش می گفت اینا دیر پو ل ریختن، من

برچسب: نویسنده: شیوا شریعتی تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 12:47

درگیر برادر عزیزم هستم ، قلبش نیاز به باتری داره ، اما باتری نیست

بیمارستان باتری خریده ، به هر کی می شناختم رو زدم ولی نمی شه ، می گن  مریض تون باید بره توی نوبت

خدایا خودت از خزانه ی غیبت درست کن

برای برادر من هم درست کن

برچسب: نویسنده: شیوا شریعتی تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 12:47

خدا رو شکر باتری برای قلب مهدی پیدا شد، قرار شد ،آقای حسینی همکار اتاق عمل قلب زنگ زد و گفت بیاین کارهای بستری مهدی رو انجام بدین، بستری شد ، و قرار شد فردا عمل بشه ،کارهای بستری شو خودم انجام دادم، 2700 میلیون هزینه اش شد، .... به مامان و آقاجان و خانمش  خبر دادم، به ملیحه هم زنگ زدم، روز دو شنبه 30 خرداد ماه خانم دکتر زندی بالاخره عملش کرد و خیلی هم از عمل راضی بود ، سه شنبه هم مرخص شد و به سلامتی رفت خونه، انشالله عمری طولانی در تقدیرش نوشته شود

برچسب: نویسنده: شیوا شریعتی تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 12:47

صفحه بندی